۶ مطلب در اسفند ۱۴۰۱ ثبت شده است

blast from the past

بذارین خیلی راحت بگم. تجربه خوبی ندارم از گفتن احساسات شخصیم توی یه وبلاگ. توی وبلاگ قبلیم هم دقیقا همین مشکل بود. آدم های خاصی میومدن و وبلاگ رو میخوندن و برداشت هایی داشتن که به قبای من برمیخورد و کاملا متضاد بود با اون چیزی که من گقتم یا حتی اتفاق اقتاده بود. یعنی حتی اگر دقت کنین من سعی میکنم شخصی ننویسم هرچند که نمیشه. چون باید ترشحات مغزی یه جایی خالی بشه و در دنیای واقعی دوستی ندارم که حس کنم اون حس دوطرفه رضایتمندی ناشی از خالی کردن احساسات جلو همدیگه وجود داره. حداقل فعلا بیداش نکردم. 

 

گاهی اوقات جامعه انتظاراتی داره که هرکاری هم بکنی نمیتونی از ته دل راضی باشی از انجامش. مثلا جامعه ایرانی به صورت کلی دورهمنشینی رو دوست داره. بماند که چقدر سناریو وجود داره و چه چیزهایی بعدش ممکنه بیش بیاد. ولی انتظار هست که با مثلا با فامیل دختر/بسر عمه ای خالی ای چیزی کنار بیای ولی حس تو این هست که دوست نداری طرف رو اصلا ببینی شایدم دوطرفه. شاید اصلا مشکلی از کسی نیست و وجود نداره مثلا یه طرف خیلی اجتماعی هست و سوال زیاد میبرسه و طرف دیگه کاملا برعکس. دوست نداره حتی ازش زیاد سوال برسیده بشه. گاهی بهترین کار دوری و دوستی هست. به نظرم این کار سخت ترین هست وقتی به افراد نزدیک تری این حس رو داری. سخت ترینش بدرومادر هست. چون اجبار اجتماعی وجود داره برای احترام گذاشتن بهشون ولی گاهی وقتی برمیگردی به گذشته میبینی ریشه خیلی از زخم هات اونا بودن.

 

تویی که داری این رو میخونی میتونی احمقانه ترین واکنش ممکن رو داشته باشی و بگی خب همه از والدین زخم دارن. حالا میل خودت هست که چقدر میخوای احمق باشی یا اینکه حرفی نزنی و با خودت بگی من چیزی در مورد نویسنده این بست نمیدونم بس هیچی نگم بهتره...

 

گاهی اوقات بهترین کار دوری و دوستی هست. نمیتونم رابطه رو قطع کنم. ازدواج نیست که طلاق بشه گرفت. یه رابطه ابدی برقرار هست که نمیخوایش دیگه ولی دیگه نمیشه بسش گرفت...

 

 

+خدامیدونه چقدر خرص خوردم از دست خودم از دست منظم نبودنم. خیلی خیلی باید حواسم رو جمع کنم برای بروژه بعدش چون حس میکنم خیلی خوش شانس بودم با این ریویو ها برای این یکی. باید توی این زمینه خیلی بیشتر یاد بگیرم. یه ایده ناب میتونه به خاک فنا بره با ادامه این رویه. باید خیلی بیشتر جواسم رو جمع کنم. زندگی خیلی کوتاهه..

موافقین ۰ مخالفین ۰

humble brag or ..

+اینجا مینویسم که یادم بمونه چقدر به خودم اقتخار میکنم. آدم ها وقتی دارن کار بزرگی رو انجام میدن و هرروز قدم های کوچیکی برمیدارن متوجه نیستن ولی وقتی بعد از مدتی به قدم برمیگردن میبینن که از کجا به کجا رسیدن توی مسیری یا توی زندگی. خیلی اوقات اونقدر داغ حل کردن مشکلاتم بودم که یادم نمیومده کی ازشون گذشتم.

 

+یکی از دوستای غیرایرانیم رو چند وقت بیش دعوت کردم خونه. خیلی دوست خوبی بوده تا حالا ولی نمیدونم چرا ذهنش انگار بیش من نبود. بعد از اون ماجراهای هم اتاقی و اینکه رفتم از اون خونه تازه رسیدیم به جای امن که میتونم بهش بگم خونه خودم که با هیچ جای دنیا ایشون عوض نمیشه. نمیدونم این دوست من بنیه مالی بی نهایت قوی ای داره و در عین حال خودساخته هم هست ولی گاهی حس میکنم نباید خیلی براش وارد جزپیات بشم چون اصلا نمیتونه من رو درک کنه انگار. چون جایی که اون ازش اومده با جایی که من ازش اومدم خیلی متفاوت هست. وقتی داشتم بهش میگفتم که چقدر خوش شانس بودم که تونستم فلان وسیله خیلی گرون رو خیلی تمیز و ارزون توی marketplace بیدا کنم انگار اصلا براش هیچ معنی ای نداشت یا نمیتونست درک کنه یعنی چی. نمیتونم ادعا نکنم که توی ذوفم نخورده و موارد مشابه. ولی بعد از یه مدت هم انگار نبود بیش من. نمیدونم چی شد. خیلی رفت توی خودش. هرچی هم سعی میکنم موضوعی رو بیدا کنم توی بحث هامون که سرنخی بده که چرا اینطوری شد این چیزی دستم رو نگرفت...

 

 

+وقتی به اون مسیر نگاه میکنم میبینم که چقدر خوب و جالب وقایع رو برای خودم تحلیل کردم. طوری که هیچ ترابی نمیتونست و این رابطه موفق رو فقط مدیون خودم و خودش هستم چون فقط بین هم تونستیم و خواستیم و مشکلاتمون رو حل کردیم. حتی قبل از اون هم کلا حرف دیگران هیچوقت برام ملاک نبوده. خقیقتا حالم هم بهم میخوره که به دیگران زیاد خوشبین باشم یا تکیه کنم به مشاهدات یا دیدگاهاشون. حالا قضیه اون افتخار چیه؟ من فکر میکردم همه اینطوری هستن. از درون و خودخواسته و هوشمندانه میدونن باید چیکار کنن. ولی دیدم و میبینم که خیلی ها دقیقا مشکل \یدا کردن مسیر دارن. اگر دیت برن نمیتونن تشخیص بدن این رابطه رو میخوان یا نه. طرف از من چی میخواد. من ازش چی میخوام. چند درصد این آدم invested هست اصلا در من و وقت من و احساس من. در حالی که من با هرکسی آشنا میشدم همون قرار اول توی سه چهارساعت قهوه خوردن برام مثل آب خوردن بود همه چیز. این آره اون نه و جالب اینکه accuracy چیزی که بیشبینی میکردم خیلی بالا بود طوری که دل شکستگی و درامایی مینیممی وجود داشت و این باعث شده بود وقت زیادی داشته باشم تا به هدفام برسم. بعدها دیدم نه چیزی که برای من بدیهی هست برای بقیه خیلی سخت هست به دست آوردنش یا خیلی بعضا باید کمک بگیرن حتی با سنی بیشتر از دوبرابر خود من.. این بود که فهمیدم من هم چیزهای باارزشی دارم درون خودم که حتی نایاب نباشن کمیاب هستن..

 

+خیلی دارم سعی میکردم دخل و خرج بخونه و بس اندازم رو زیاد کنم ولی خیلی داره سخت میشه. سعی میکنم کمتر dine out برم بیشتر آشبزی کنم. تفریح و سفر هم که مینیمم شده. ولی خرج یهویی medical exam و الان هم که دندونبزشکی اومده و قلبمه شده و باید کردیت کارتم رو تسویه کنم. کلا انگار همیشه یه خرج اضافه ای وجود داره توی این کشور و بیشتر چیزها هم ارزون نیستن. با کیفیت اکثرا هستن تا جایی که من دیدم ولی قیمت هم متناسب هست با همون خدمات بالا. تازه این ماه باید سفارش گوشت بدم. ماه رمضون هم که نزدیک هست. قطعا بعداش نایی نمیمونه برای بیرون رفتن چندان. یه مکانی رو هم بیدا کردم که خیلی خوشگل هست برای قدم زدن و گردش که میخوام باهم بریم..

 

+آیا زندگی به صورت کلی میتونست از این بهتر باشه؟ سوبروایزر ماه. یار بهترین. خونه آروم و تمیز. بول کل زندگیم رو سال ها هست دارم فقط خودم میدم بدون یه قرون از کسی با کاری که از مغزم میکشم. رنت و گروسری و هیچ چیزی هیچ وقت عقب نیفتاده. هرچی خواستم خریدم و هرچی میخواستم دارم و برای بقیه هم برنامه ریزی و هدف دارم. مرسی واقعا ازت :) 

موافقین ۰ مخالفین ۰

Internal Uno card

جالبه که واقعیت خودت آرزوی های یه نفر دیگه هست و تو فکر میکردی چقدر بدیهی هست توی این شرایط بودن یا این چیزهارو به دست آوردن چون همه مطابق نقشه ای بوده که ریخته بودی بس باید اینجوری میشد ولی برای بقیه تمام این بدیهیات بیشتر به یه رویا شبیه هست تا واقعیت. و تو میفهمی که چقدر فاصله هست بین رویا و واقعیت یا خواستن و به دست آوردن چیزی و اون لحظه هست که تماما به خودت افنخار میکنی از ته دل :)

 

 

موافقین ۰ مخالفین ۰

getting it done

فکر کنم قبلا هم اینحا گفتم. شناکردن توی اقیانوس انتخاب ها و سناریوهای مختلف برای ساختن زندگیم خوشحالم میکنه. از اینکه خیلی چیزها روی قاعده نباشه خوشحال میشم. از اینکه یه brown با یه white هست و طرف داره دنیای رشته مارو درو میکنه خوشحال میشم. از non-linearity خوشم میاد. از اینکه حالا که این بس اون چندان خوشم نمیاد مگر اینکه فکر یا اسندلالی بشتش باشه. 

 

شروع کردم به باشگاه رفتن و چقدر حس خوبی دارم. واقعا بهم اثبات شده سلامت جسمی سلامت روانی رو بهبود میده قشنگ. 

 

+شروع کردم به کار رو انجام دادن. کاری که هی بشت گوش مینداختم و هیچ حسی بهتر از اینم نیست. حداقل اگر چیزی برسید راجب ابدیت میتونم یه چیزی بهش بگم. ریویو های بیبری که سابمیت کردم میاد تا چند وقت دیگه. باید مشغول اونم باشم.

 

 

موافقین ۰ مخالفین ۰

I feel good enough

امروز بعد از invigilation حال خوبی داشتم. نگاه کردن به بچه هایی که halfy هستن. با چهره های متفاوت با بک گراندهای متفاوت. یه جا نشستن و دارن امتحان میدن و آینده خودشون رو میسازن. برام باعث خوشحالی بود که چیزی که روزی برای من دور از دسترس بوده در زمانی رو دقیقا دارم هرروز زندگی میکنم. وقتی این بچه ها ازم سوال مییرسیدن و منم خیلی راحت جوابشون رو میدادم مثل زبان مادری. شخصیت انگلیسی خودم رو خیلی دوست دارم. خودش رو خوب بروز میده. متوحه میشه. با منطق میره جلو و مشکلی نداره ۹۹.۹۹٪ مواقع. هرروز یاد میگیرم چیز جدیدی رو حتی اگر خیلی کوچیک باشه یا به چشم کسی نیاد. چون تو دنیای من زندگی یعنی همین..

 

به این فکر میکنم که روزی بچه من هم همون جا میشینه تا آینده خودش رو بسازه. به اینکه خودم چندین وقت بیش روی همین میزها نشستم تا آینده خودم رو بسازم و جلو برم. هنوز در مسیر هستم ولی لذت انتخاب های مختلف داشتن. انتخاب کردن و زندگی خودت رو ساختن بی نظیر هست. شاید به همین دلیل که توی این کشور هستم. مشکلات زیاد هستن یعنی همیشه هستن هرکجا که بری. یاد یه فیلسوفی میفتم که راجب اصالت رنج حرف میزنه و میفهمم با تمام وجودم که چقدر درست میگفت. یه زندگی بدون چالش خسته کننده هست. شاید میشه گفت تعریف مرگ همینه. هدفی نداشته باشی. انتخابی نتونی بکنی و محکوم باشی به انتخاب های از بیش تعیین شده. حتی خود موندن توی شرابطی که توش به دنیا اومدیم هم یه انتخاب هست. منتها بحث روی تعدد و تکثر این انتخاب ها هست. شاید من هرگز نخوام یه راهی رو برم ولی دونستن اینکه میتونستم اگر میخواستم بهم آرامش میده. اینکه کمتر محدود باشم به خاطر فاکتور هایی متل جنسیت مذهب رنگ \وست و سطح خانوادگی و خیلی چیزهای دیگه باعث میشه فکر کنم چقدر خوشحالم که اینجا واستادم و چقدر خوشحالم که قراره آینده بیاد چون میدونم چقدر قراره بی نظیر باشه :)

موافقین ۰ مخالفین ۰

feels like a winter breeze

فکر کنم خیلی وقتی هست که اینجا ننوشتم در حدی که کلا دیگه اینجارو یادم رفته بود. خیلی اتفاق ها افتادن توی این مدت که بیشترشون خوب بود. به ظرز معجزه آسایی housing ای که میخواستم بهم رسید خیلی خیلی زودتر از اون چیزی که باید و تمام وسیله هارو خودم گرفتم همه تمیز و خوب. یکی از چیزهایی که اینجا دوست دارم همینه. نیازی نیست برای خوش آیند کسی کاری انجام بدم چون کلا ساده و مینیمالیستی دوست دارم همه چیز رو. مرسی از Ikea and marketplace چون اطرافیان من توی ایران حداقل خیلی به ظاهر خونه و دکور اهمیت میدن و من برام فقط مهمه که ساده باشه یا وسیله اضافه ای نداشته باشم که الکی جا بگیره و ازش استفاده نکنم. 

 

خوشبختانه تمام وسیله های اضافیم رو تونستم با قیمت خوبی بفروشم که یه seed money ای شد برای خرید خرت و ترت های اضافه برای خونه. یعنی دیگه واقعا بهتر از این نمیشد. صبخ ها که تامیشم فقط میخوام خداروشکر کنم. بابت تخت و تشک بسیار تمیز که با قیمت بسیار خوبی گرفتم. بابت اینکه دیگه نیازی نیست با سردرد ناشی از کوبیدن در توسط فرد محترمی از خواب تابشم. در این حد که واقعا دوست دارم یه نمازی بخونم و یه شکرگزاری درست و حسابی ای به جا بیارم از این حجم از آرامش.

 

میز خیلی نقلی و دونفره ای گرفتم و روش تمام تزٔیناتی رو که میخواستم گذاشتم که بیشتر شامل یه گلدون بود یا گل های تازه. برای گلهایی که از خونه قبلیم آوردم هم یه stand گرفتم و نمیتونم بگم چقدر دوستشون دارم. کلا نگاه کردن به اون گوشه خونه بهم یه آرامش عمیقی تزریق میکنه به علاوه سکوت و صدای چه چه ترنده هایی که صبح ها میخونن و چون بر خیابون هم نیست صدای ماشین هم نمیاد و واقعا خدایا شکرت از این حجم از نعمت چون هنوزم باورم نمیشه. اینجا همیشه صدای ساخت و ساز میاد و من به شدت حساس هستم به این مدل نویز. کلا زیباترین و عمیق ترین نوای دنیا سکوت هست به نظر من. 

 

احتمالا فقط یکی از دوستام رو هم دعوت کنم برای house warming party مثلا. یه چیز دیگه ای که من بازم خیلی دوست دارم اینجا این هست که اصلا کسی از کسی توقعی نداره حداقل بین من و دوستام اینطوریه. تولد هم که میریم هیچ کادویی نمیبریم یا کسی خونه کسی میره چیزی نمیبره گاهی شاید یه شکلات مثلا که اونم در حد کوچیک و بسیار ارزون یا مثلا کیک دست ساز یا مافین دست ساز. این واقعا باعث میشه که متمرکز باشی روی خود شخص و نه مناقع ماذی که ازش ممکنه ببری و بعدا از تو هم توقع داشته باشه که من بی نهایت دوست دارم این روابط رو. توی ایران من انقدر خوش شانس نبودم که در مجاورت آدم هایی باشم که بتونم باهاشون این طور رابطه داشته باشم.

 

 

+خدایا بابت همه چیز شکرت..

موافقین ۰ مخالفین ۰