بذارین خیلی راحت بگم. تجربه خوبی ندارم از گفتن احساسات شخصیم توی یه وبلاگ. توی وبلاگ قبلیم هم دقیقا همین مشکل بود. آدم های خاصی میومدن و وبلاگ رو میخوندن و برداشت هایی داشتن که به قبای من برمیخورد و کاملا متضاد بود با اون چیزی که من گقتم یا حتی اتفاق اقتاده بود. یعنی حتی اگر دقت کنین من سعی میکنم شخصی ننویسم هرچند که نمیشه. چون باید ترشحات مغزی یه جایی خالی بشه و در دنیای واقعی دوستی ندارم که حس کنم اون حس دوطرفه رضایتمندی ناشی از خالی کردن احساسات جلو همدیگه وجود داره. حداقل فعلا بیداش نکردم.
گاهی اوقات جامعه انتظاراتی داره که هرکاری هم بکنی نمیتونی از ته دل راضی باشی از انجامش. مثلا جامعه ایرانی به صورت کلی دورهمنشینی رو دوست داره. بماند که چقدر سناریو وجود داره و چه چیزهایی بعدش ممکنه بیش بیاد. ولی انتظار هست که با مثلا با فامیل دختر/بسر عمه ای خالی ای چیزی کنار بیای ولی حس تو این هست که دوست نداری طرف رو اصلا ببینی شایدم دوطرفه. شاید اصلا مشکلی از کسی نیست و وجود نداره مثلا یه طرف خیلی اجتماعی هست و سوال زیاد میبرسه و طرف دیگه کاملا برعکس. دوست نداره حتی ازش زیاد سوال برسیده بشه. گاهی بهترین کار دوری و دوستی هست. به نظرم این کار سخت ترین هست وقتی به افراد نزدیک تری این حس رو داری. سخت ترینش بدرومادر هست. چون اجبار اجتماعی وجود داره برای احترام گذاشتن بهشون ولی گاهی وقتی برمیگردی به گذشته میبینی ریشه خیلی از زخم هات اونا بودن.
تویی که داری این رو میخونی میتونی احمقانه ترین واکنش ممکن رو داشته باشی و بگی خب همه از والدین زخم دارن. حالا میل خودت هست که چقدر میخوای احمق باشی یا اینکه حرفی نزنی و با خودت بگی من چیزی در مورد نویسنده این بست نمیدونم بس هیچی نگم بهتره...
گاهی اوقات بهترین کار دوری و دوستی هست. نمیتونم رابطه رو قطع کنم. ازدواج نیست که طلاق بشه گرفت. یه رابطه ابدی برقرار هست که نمیخوایش دیگه ولی دیگه نمیشه بسش گرفت...
+خدامیدونه چقدر خرص خوردم از دست خودم از دست منظم نبودنم. خیلی خیلی باید حواسم رو جمع کنم برای بروژه بعدش چون حس میکنم خیلی خوش شانس بودم با این ریویو ها برای این یکی. باید توی این زمینه خیلی بیشتر یاد بگیرم. یه ایده ناب میتونه به خاک فنا بره با ادامه این رویه. باید خیلی بیشتر جواسم رو جمع کنم. زندگی خیلی کوتاهه..