۲ مطلب در آبان ۱۴۰۱ ثبت شده است

A text To Break up

نمیدونم اصلا چرا از همون اول رفتم پیشش. روزای دارک زندگیم بود و شاید بیشتر از شش ماه طول کشید که تراپیست بهم بدن. دیگه موقع ای که کاملا دیر شده بود و حال دلم خیلی بهتر بود ولی با این حال ادامه دادم. تراپیست اولم تنها چیزی که داشت مهربونی بود. نه insight ای نه دانشی هیچی. فقط مینوشت و یه مشت سوال تکراری میپرسید که مطمئنم از همه یه چیز میپرسید چون خیلی کلی بودن. حالم بهم میخوره فقط باهام مثل بقیه رفتار بشه. هرکسی درون و مشکلات خودش رو داره و تراپیست واقعا باید بهت علاقه مند باشه به کیس تو به نگاه تو. کنجکاو باشه و سوالای خاص شرایط تورو بپرسه. وگرنه اونطوری حس خوبی به من اصلا داده نمیشه و همین طورم شد و دیگه بعد از یه جلسه پیشش نرفتم. 

 

دومی به نظر خودم بهتر بود. هم از نظر سنی و پختگی. ولی توی همین یکی دو جلسه باهاش یه چیزی رو متوجه شدم. من آدمی نیستم که بتونم احساسات و intuition خودم رو با کسی شریک بشم و حس خوبی پیدا کنم. یعنی تا زمانی که حس نکنم داره چیزی بهم اضافه میشه از طرف اون بهم حس خوبی دست نمیده. انگار کسی داره روحم رو لخت میبینه و این به شدت اذیتم میکنه. متوجه شدم که حقیقتا تراپی برای آدمی مثل من نیست.

 

اینجا من متکلم وحده هستم پس بذار در این مورد خود واقعیم باشم. من به شدت self-awareness بالایی دارم. تحلیلگر هستم و خیلی خوب میتونم مثل یه سوم شخص به خودم نگاه کنم از بیرون و خودم رو منطقی تحلیل کنم. کسی مثل من نمیتونه اصلا روح عریانش رو نشون بده به کسی به خصوص یه غریبه که فقط داره پول میگیره و تو فقط براش یه کیس هستی نه چیز بیشتری. این کاری هست که فقط من حق دارم با بقیه بکنم. بهشون نه به عنوان یک انسان بیشتر مواقع که به عنوان یه داشتان یا یه سمپل ازیه پترن نگاه میکنم. انگار اعداد رو بذاری توی یه ماتریس و عملیات روش انجام بدی. ولی توی تراپی روانشناس دقیقا داره این کارو با من میکنه و این رو دوست ندارم.  عملا تراپیست مثل یه s*x worker هست. فقط تو برای صمیمیت روحی بهش پول میدی. انگار که مثل یه دوست صمیمی باشه که تورو مثلا بشناسه و بخواد کمکت کنه. ولی یه صمیمت مصنوعی و پولی. نمیتونم بپذیرمش و باید بهش ایمیل بزنم تا پول بیشتری از دست ندادم و اینکه بیشتر از اون پول احساس از دست دادن روحی میکنم. چون خیلی از احساسات وقتی به اشتراک گذاشته باشه معنی خودش رو برات از دست میده و تو حس بدتری خواهی داشت نسبت به قبل. بخث بعدی اینکه حس نمیکنم هیچ کمک یا insight خاصی دارم ازش دریافت میکنم صادقانه بگم. دیگه توی یه ساعت باید بتونه 10 دقیقه حداقل حرف بزنه و چیزی بهم اضافه کنه که همچین چیزی رو ازش ندیدم اصلا. انگار من داشتم بهش مشکل رو میگفتم و همزمان راه حل رو یعنی داشتم بلند فکر میکردم برای مشکل خودم و داشتم پول هم بهش میدادم. یه جورایی راستش به نظرم آسون ترین شغل دنیا هست. فقط گوش بده چندتا سوال تمپلیت هم بپرس و چندتا تمرین بی معنی هم بده که حتما جلسه های دیگه هم بیان و پولت سرجاش باشه.

 

تو ایران که بیشتر شبیه جوک هست ولی از اینجا اننتظار بیشتری داشتم ولی بازم مزخرفه.

 

 

+این دنیای کوچیک من قراره باشه و سعی میکنم حداقل یه mutual exclution ای بین چیزهایی که اینجا میگم و دنیای واقعیم برقرار باشه. کامنت ها هم به همین دلیل بسته هست. خوب یا بد. چون تو اهمیتی نداری چه برسه به نظراتت. پس بخون و رد شو و برو.

A nook to take a dump

بالاخره اون سوراخ موشی رو که همیشه دنبالش بودم رو ساختم. همون جا که آدم انقدری بنویسه که خسته بشه. از همه چیز و همه کس. یا جایی که آدم پوپ ذهنی خودش رو بریزه و خالی بشه و بره پی زندگیش.

 

+ هم اتاقیم به شدت کشوهارو میکوبه و منم متقابلا دوست دارم سرش رو بکوبم به دیوار. یکی نیست بگه اخه این ساعت و این وقت دقیقا چیکار داری میکنی که میکسرت مثل مته داره کار میکنه و روی اعصاب هست. همش هم با siri داره حرف میزنه. حیف که مافین هایی که روی کانتر برام میذاره خوشمزه هست وگرنه یه کاریش میکردم.

 

+چندوقتی هست که کتاب های مبارک رو دارم ادد میکنم به goodreads. عموما کتاب هایی که من دنبالشون هستم خیلی معمول نیستن. یه دوست باسواد ایرانی هست که هرکتابی فلسفی و تاریخی ای رو که بگی واسش ریویو نوشته. حسودیم شد بهش یه لحظه. خیلی خیلی کتاب خونده و من همچنان فقط دارم کتاب ادد میکنم به اون لیست کذایی.