شاید باید تیتر میزدم چطور یه روز معمولی رو به نچسب رو به به روز عالی تبدیل کنیم. اولش خیلی جالب شروع نشد چون کارای لب اون طوری که باید پیش نرفت. بعدش تونستم کار رو ب جای نسبتا قابل قبولی برسونم برای میتینگ آینده. بعد از اون با خودم گفتم شیرینی توی یخچال عالیه و داره بهم چشمک میزنه باید بخورش و بعد یادم اومد که چقدر کالری داره این شیرینی و نمیتونم همین طوری بخورمش بدون هیچ مناسبتی. این بود که رفتم جیم و نه تنها PR ر. برای اون مسافتی که باید کامل دویدم و جا به جا کردم بلکه اصلا استاپی هم نداشتم. همچیم اتفاقی هرگز برای نیفتاده بود چون عموما بدنم انقدر سریع گرم نمیشد. این دفعه بدون هیچ توقفی و با میانگین ضربان قلب خیلی خوبی تونستم اون مسافت رو بدوم. جالبه بر طبق ساعتم حتی ضربان قلب خیلی هم بالا نرفت. خیلی خیلی خوشحالم از این قضیه چون شاید خیلی وقت بود که گیر کرده بودم روی کمتر کردن PR ام برای اون مسافت خاص. مسابقه هم در پیش هست و کم کم دارم برای اون آماده میشم. شیرینی اون تیکه کیک حالا از هرچیز دیگه ای برام بیشتره. چون انگار الان خیلی بیشتر لایقش هستم چون به دستش آوردم. در حالی که خیلی راحت میتونستم برم سر یخچال و کیک رو بخورم ولی دنبال بهانه ای بودم برای فعالیت فیزیکی و معناداری و هدفمندی تا حداقل کالری کیک قبل از خوردن سوزونده شده باشه.
+ رفته بودم یه فعالیت گروهی. دلم تنگ شده بود برای اسمال تاک و به کار گرفتن مغزم. هم طبیعت گردی بود و هم فعالیت اجتماعی. خوش گذشت ولی خالی از مشکل هم نبود. یه جایی برگزارکننده ها اسنک آورده بودن با خودشون و هیچ کس دست نمیزد. من سه بسته بیسگوییت برداشتم چون فکر میکردم کل بیسکوییت باهم هست. یه نفری دقیقا توی جمع بهم گفت که نباید همه رو برداری. بقیه هم شاید بخوان. منم تازه متوجه شدم که این بیسگوییت توی خودش بسته های کوچیک تر داشته پس گذاشتم سرجاش ولی صادقانه خوشم نیومد. همین فرد باد شکم توی گروه خارج میکرد با صدا و بو. واقعا دوست داشتم بزنم روی شونش و بهش بگم که صادقانه اشتباه تو بزرگ تر هست یا من؟ در حالی که من حداقل شعور این رو داشتم که توی جمع چیزی نگم و تا آخر تور کسی دست به اسنک ها نزد و حتی اگر من اون بسته بزرگ رو هم برمیداشتم هیچ اتفاق خاصی نمیفتاد ولی مشام بقیه رو آزار دادن و ارتباط اجتماعی رو رعایت نکردن به نظرم خیلی مشکل بزرگ تری از چند تا بیسکوییت که کسی هم بعدا دست بهشون نزد بود. وقتی یه چیزی توی ذهنم میمونه و نمیتونم کاریش کنم سعی میکنم ذن خودم رو مشغول کنم. سعی کردم راهم رو به زور از اون آدم جدا کنم توی طبیعت چون خیلی تصادفی یا غیر تصادفی بیشتر کنار من بود و راستش دیگه خسته شده بودم. این بود که تا یکی از دختر ها رو که تک افتاده بود موقع برگشت دیدم و رفتم کنارش. اونم خوش حال شد. یه مقدار صحبت کردیم چند دقیقه ای موقع برگشت و دیگه هرکسی رفت سمت راه خودش. کار بهتری با اون موقعیت با اون امکانات و شرایط و آدم ها نمیتونستم بکنم حقیقتا و راستش رو بهم به خودم اقتخار میکنم. برای همین چیزهای ساده چون بخشی از زندگی همین لحظه ها هست.