۴ مطلب در آذر ۱۴۰۱ ثبت شده است

lose-lose

ایرانی خارج از کشور بودن بدترین حالت ممکن هست توی این شرایط. اگر کسی حرفی بزنه یا پیشنهادی بده خیلی ها هستن که بهش فحش بدن و بگن که خودت پاشو بیا ایران و بریز توی خیابون. از دور نشستی میگی لنگش کن. تو نظر ندی بهتره. 

از اون طرف هم اگر کسی سرش توی کار خودش باشه متهم میشه به بی تفاوت بودن. اینکه چرا واکنش نشون نمیده یا هیچ کاری نمیکنه. خب همه آدم اکتیوی نیستن و شاید دوست نداشته باشن protest برن. شاید قلم کسی شعری باشه که مینویسه یا قلمش. شاید هنرش. نمیشه آدم هارو محدود کرد به بروز دادن خودشون قثط به اون شکلی که ما میخوایم. معمولا هم میگن اگر انقلاب بشه و پیروزی و آزادی بیاد شما ابنجا جایی نداری. خب دوست عزیز اگر واقعا چه با سیستم چه با فرهنگ عمومی ایران حال میکردم که مهاجرت نمیکردم که برم. همه که از ترس جونشون یا فقط به خاظر وضع اقتصادی که نمیرن. بعضی ها هم هستن نه سیستم رو قبول دارن نه همه بخش های فرهنگ عمومی رو. ولی شاید دوست باشن گه گاهی پستی بنویسن و خودشون رو ابراز کنن که شاید بتونن دیدی بدن حتی به یک نفر.

 

یه ایونتی که رفته بودم بی ربط به خیزش اخیر بود. یکی از دوستان میگفت که همه ماها فرار کردیم برای فلان و بیسار. اینجا خونه نیست غربت هست. خب دوست عزیز چرا جمع میبندی؟ خیلی دغدغه ایران رو داری برو ایران واقعا. همه ماها هم فرار نکردیم. بعضی هامون واقعا سیستم جدیدی که توش هستیم رو بیشتر دوست داریم تا سیستم قبلی رو که ایران باشه. فقط شاید گهگداری برگردم برای مرور یه سری خاطرات. این تناقض ها من رو ناراحت میکنه. طرف اینجا همه چیز داره و فقط زبانی سنگ ایران رو به سینه میزنه به صورت خیلی مصنوعی. انگار ناراحت هست که توی این کشور پیشرفته هست. خب برگرد. جوابی نداره که بده. چون اونقدرم هم براش ایران مهم نیست. فقط دوست داره چیزی بگه توی یه ایونت رندوم که عذاب وجدان نداشته باشه. یا اون وجهه ایرانی دلسوزش خراب نشه. این صداقت نیست این عین فیک بودن هست. 

 

اگر شما بهت ظلم شده( که تجربه شمارو انکار نمیکنم) دلیل نمیشه از ظرف همه حرف بزنی. عقیده خودت رو بگو. بقیه هم باهات همراه میشن اگر به حد کافی موافق بودن. نه اینکه کلا فرض رو براین بذاری که همه توی این ایونت مثل من فکر میکنن. وقتی من داشتم میرفتم ایران مثل یه خونه در حال سوختن بود( تقریبا رو به خاکستر به خاطر سیستم فعلی و فرهنگ عمومی ایران). من به خونه نیمه خراب برنمیگردم. حالا یکی میگه اگر دوباره ساختیمش چی؟ منم میگم وقتی تو در حال ساختش بودی من در حال ساختن خودم و خونه خودم در جای جدیدی بودم. در سیستم جدیدی ریشه دووندم. خونه جدید ارزونی خودت و نسلت. طبیعتا آدم دوست نداره خونه قبلیش بسوزه و بمیره. ولی من رو یه عضو فعال ندون دیگه چون من مهاجرت کردم و رفتم. من رو یه ناظر بدون که گه گداری برمیگرده تا "شاید" بتونه کمکی بکنه شایدم نه. پس از من انتظاری که از یه شهروند وظیفه شناس رو نداشته باش. 

 

اون زمانی که ما داشتیم از پول فاند محدود خودمون ایران پول میفرستادیم برای عیدی یا برای بیماران مختلف شما کجا بودی؟ الان به ما میتوپی که هیچ کاری نمیکنید و ایرانی واقعی فلان هست و بیسار..

 

خوشحالم برای تمام کسایی امیدوارم که این خونه دوباره ساخته میشه با این خیزش( که امیدوارم هم بشه صادقانه) ولی من عمرم رو نمیتونم و نمیخوام بذارم در این راه. ما جای دیگه ای زندگیمون رو ساختیم. خونه جدید بمونه ارزونی خودتون..

موافقین ۰ مخالفین ۰

Weirdo

داشتم قکر میکردم چقدر تعریف واژه ها میتونه متفاوت باشه برای افراد مختلف. با یکی از هم اتاقی های سابق توی ایران داشتم حرف میزدم و بهم میگفت که کادوگرفتن براش تعریف دوستی هست یعنی چقدر پول خرج میشه. ولی اگر به من بود تعریفش رو کسی میذاشتم که میتونی انگار باهاش خودت باشی. دو نصفه شب باشه تا وسط خواب ناز تورو ببره فرودگاه برسونه. هرچقدری هم که خوابش رو دوست داشته باشه. یه رابطه عمیق قلبی انگار... 

زیاد هم البته مسخره شدم به خاطر مثلا ساده بودنم. البته در فرهنگ عامه ایرانی ها این شکلی تعریف میشه یا حداقل من اینطوری دیدم. ولی هیچ وقت برام مهم نبود. ولی وقتی ادم جوون تر هست این پختگی رو نداره که اجازه نده مسخره کردن دیگران روش تاثیر نذاره. یا شایدهم به خاطر شرایط خانوادگی من اعتماد به نفسی رو که باید دیرترگرفتم.

سال ها طول کشید که فلان حرف آزاردهنده هم اتاقیم رو بتونم فراموش کنم. فلان کسی که دانشگاه فلان حرف رو زد راجب ظاهرم بدون اینکه بهش کوچک ترین ربطی داشته باشه. تمام خوشبختی امروزم از ین هست که جایی هستم که خودم هستم و دیگه حداقل کسی توی روم قضاوتم نمیکنه چون خود من کاری به کار کسی نداشتم و ندارم. سرم از هدف ها و برنامه های خودم همیشه پر بوده.

 

ولی به خودم افتخار میکنم بابت شکستن عقایدم و ساختن دوبارشون. چون خوشبختی امروز خودم رو مدیون شکستن ها تحمل کردن های دیروزم بودن.

موافقین ۰ مخالفین ۰

no title

روزهای عجیبی رو میگذرونم. روزهایی که باید مثلا بهترین روزهای عمرم باشن ولی طبق برنامه پیش نمیرن و نیستن. انگار کرخت شدم و حوصله انجام کاری رو ندارم. چیز خوبی نیست... به خصوص اینکه دقیقا همین روزها باید کلی فعال باشم. گاهی اوقات حس میکنم فقط دارم بدن خودم رو میکشم روی زمین به حای اینکه راه برم. خیلی عجیبه. شاید هم به خال و هوای این روزها مرتبط باشه.

 

+ همین الان یه marching band رد شد از اینجا. حال و هوای متفاوتی و جالبی داره.

A gentle tribute to someone who I don't even know what to call

مال خیلی قدیم میشه و خوشبختانه دیگه چیزی نیست که بخوام حتی یادبیارم. شاید توی یاد تو توی عمیق ترین بخش گورستان خاطرات من دقن شده و حتی پس از این همه مدت بخوام همون جایی که خاطراتت رو چال کردم بکنم دوباره حتی استخوان هاش هم پیدا نمیشه. 

میخوام فقط ازت عمیقانه تشکر کنم. تو بهم درسی دادی شاید حتی ناخواسته با رد کردن من که شاید کل چرخش زندگیم رو مدیونت باشم. بهم یاد دادی که رد کردن من توسط تو فقط یه بهانه بود تا زمان بگذره و اون بیاد توی زندگی من. طوری که حتی دیگه یاد تو هم نیفتم. طوری که خودم هم تعحب کنم که چطور میتونستم یکی رو انقدر دوست داشته باشم با تمام روحم و خودم هم خبر نداشته باشم. 

تو بخشی از روحم رو بهم نشون دادی که اگر شکست ناشی از رد کردن تو نبود هیچ وقت شاید نمیفمیدمش. شاید باید توی اوج استصال میبودم تا بتونم اوج آرامش الان خودم با این یار رو درک کنم. به واسطه تو بود که فهمیدم من کجا واستادم. چی میخوام از یه یار و بعد از تاریکی تو اون انگار تمام نوری بود که همیشه میخواستم و هست الان و میخوام که بمونه برای همیشه. همون نوری که هرروز عمق وجودم رو حتی شده ذره ای روشن تر میکنه. همون ته مزه شیرینی که بعد از خوردن یه لیوان آب حس میکنی بعد از ساعت ها موندن و سرگشته بودن توی بیابون. چطور ممکن بود بتونم شکرگزار این شیرینی باشم اگر بیابون وجود و حضورت روزی نبود؟

 

اون یاری که صدای وجودش مثل یه رودخونه زلال و آروم هست. که گوش نواز هست حس بودنش. اگر من روزی حسی به تو نداشتم و تو من رو رد نمیکردی چون مطابق استاندارد های حداقل اون موقع تو نبودم چطور ممکن بود این یار پیدا بشه امروز؟ 

 

من ذاتا آدم تلخی نیستم. صادق هستم و توام با من صادق بودی. حقیقت رو برای هم عریان کردیم. اینکه من بهت علاقه داشتم و این یه طرفه بود. میخوام فقط ازت تشکر کنم چون نپذیرفتن من توسط تو شاید یکی از بزرگترین موهیبت های زندگی من بوده. حس میکنم پروردگار گفت صبر کن جانم. بهترش رو برات کنار گذاشتم. انقدر که ندونی که باید چیکار کنی از با این شادی و خوشبختی ای که عمیق ترین بخش های روح و قلبت رو هرروز پر و پرتر میکنه :)

 

1. این پارادایم شیفت باعث افتخار من هست.

2. یار جانی